یه روز شاد و دل انگیز
دون دون طلاهای من سلام دوستـــــــــــــــــون دارم یه عالمه هر چی بگم بازم کمه...
عزیزای دلم میخوام از دیروز براتون بگم که کجاها رفتیم و چیکارا کردیم اول اینو بگم که از روز جمعه تا امروز که دوشنبه بود دایی مجید اینا مهمونمون بودن وای که چقدر بهمون خوش گذشت شما دو تا وروجکهام که عاشق سینا و سعیدید از بس که باهاتون بازی میکنن .
دیروز ٢٦/٠٣/١٣٩٢ظهر که بابایی مغازه رو تعطیل کرد به خاطر سینا که عاشق فان پارک هایپره رفتیم اونجا نمیدونم چرا زیاد از محیط شهربازی خوشتون نمیاد بابایی بهم میگه زیاد حرص نخورم بزرگ که بشین بهتر میشین و علاقه نشون میدید به این جور محیطا خدا کنه

اینجا یه خانومه برگه قرعه کشی داد دست سارا...

وای من نمیدونستم سارام تا این حد عاشق مطالعه ست.

ثنـــــــــــــــــــــــــای خسته...

ثنای عصبانی...

ثنای متعجب...

قربون شکل ماهتون بشم الهی...
خلاصه توی فاصله ای که سینا جون بازیش تموم بشه مامانی هم فرصت رو غنیمت شمرد و بدو بدو رفت و برا شما عسلاش یه مقدار خرید کرد این سری خریدمان بیشتر فکری و هوشی بودن خودم کیف کردم حالا عکسشم براتون میزارم امیدوارم براتون خوب و آموزنده باشه ...
حالا از دیشب براتون بگم دایی مجید اینا رو بریم بیرون و دور خودمون گشتیم و در آخر سر از دربند در آوردیم وای که چقدر بهتون خوش گذشت درسته زیاد اذیت کردین ولی خیلی خوب بود شکر...




تازگیا اینکه بخوام یه عکس دوتایی ازتون بندازم تقریبا میشه گفت محالههه...

و اینم از اولین بلال خوردن عسلم سارایی...

نوش جـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــونت عزیز دلم.



یه روز شاد و دل انگیز
